به نام خدایی که در این نزدیکی است.
از خودم خسته ام. نمی خواهم مثل دیگران باشم. می خواهم تا ابد با آرزوهایم باشم. می ترسم از دگرگونی.می ترسم همه چیز را فراموش کنم.از روزمرّگی می هراسم. می خواهم کنار دریاچه ای زیبا سکنی گزینم و در آن خلوت تنهایی قو های وحشی ، آن قدر کتاب بخوانم تا بمیرم. از زندگی بدین نسق آزرده ام. نمی خواهم نمی خواهم خارج از ظرف زمان باشم. یک عمر گذشت......... در این دنیا نبودم . در جایی بودم که آرزویش را داشتم. کافیست . دیگر خسته ام از این شیوه ی زندگی.می خواهم به کودکی بازگردم. می خواهم کودک شوم تا بار دیگر لذت لبخند را بچشم نه بر زهر خندی دلخوش باشم. می خواهم همه چیز را رها کنم. خسته ام. از آرزوهایی که زندگی را کدر می کنند. می خواهم بار دیگر نور زندگی مردمان خشکیده ی چشمانم را نوازش کند. کافیست اندیشه بس است غرق در رویا شدن. چرا چشمانم را به روی خورشید می بندم؟؟؟؟؟؟مگر نه این است که تمام خورشید در قاب چشمانم می گنجد؟




